لاوتولاو

چت روم

شعر عاشقونه

    توی دنیا چی می خوای به پات بریزم

    همه هستیمو من به سرا پات بریزم

    لب پر خنده می خوای بیا لبهام مال تو

   چشم پر گریه می خوای هر دو چشمام مال تو

                                                                                                بیا تا برات بگم من وجودم مال تو

                                                                                                بذار تا فدات بشم من غرورم مال تو

                                                                                               اگه بازیچه می خوای بیا قلبم مال تو

                                                                                               اگه رودخونه می خوای سیل اشکام مال تو

چرا من بی تو بمونم نمی دونم نمی تونم

واسه ی زندگی کردن تو را می خوام خوب می دونم

تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی

تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 126
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن 1390ساعت 11:52  توسط ღஜloveஜღ 

دل


اي دل بازهم براي تومي نويسم

 

براي توكه با تو بودنم تنها دليل بودن است

 

براي تو كه بي توام در زندگي قراري نيست

 

براي تو كه با تپشت مي تپم وبا نفست نفس مي كشم

 

براي تو كه درقصر دلم برتخت نشسته اي

 

آري براي تو

 

بنشين وحكومت كن كه محكم جايي داري

 

وهر روز هنگام شفق برلب ايوان بيا

 

و رقص دخترك خيال رادرباغ گل قصرت نظاره گر باش وببين كه اين دخترك باگيسوان بلند

 

و چشمان دلفريب چگونه تو را مي لرزاند

 

ببين با آن ترانه مست كننده اش چگونه تو را مست مي كند

 

و آنگاه كه تو دوان دوان به سويش مي شتابي تااو را درآغوش كشي

 

ولبانش را چون غنچه اي برچيني اوسيمرغ افسانه هامي گردد

 

وآرام وسبك پرميزند وازدستت مي گريزد

 

مي رود تا باغي ديگربيايد

 

ودرآن نغمه سرايي كند

 

وآنگاه تو بي جان برروي گلهاي سپيد وقرمزمي افتي

 

خسته ترازخسته ترينها

 

به هرسومي نگري چشمان اورامي بيني

 

به هرآوايي گوش مي دهي صداي اورامي شنوي

 

خدايـا مراچه شده؟؟!!

 

هرروز در شفق به آن اميد كه اوراببيني

 

برلب ايوان مي آيي و دوباره نيمه شب به سراي تنهايي خود بازمي گردي

 

ديگر رقص گلها هم تورانمي خنداند

 

ديگر نگاه عاشق شاپركان هم درتولرزش ايجادنمي كند

 

تنهايك نگاه!

 

يك صدا!

 

وآنگاه كه غمگين و افسرده دربسترآرميده اي

 

ونمي خواهي چشم به دنياي اطراف بگشايي نغمه اي آشكارتورابيدارمي كند

 

ديگروقت نشستن نيست

 

برخيزو برو

 

آري اوآمده اودوباره بازگشته

 

برمي خيزي ودوان به سوي ايـوان مي روي اورا مي بيني

 

چون روز اول زيباودلفريب ونغمه خوان

 

اين باراوست كه به نظاره جسم بي جان توايستاده

 

اوست كه برق مرواريدچشمانت رامي بيند و مي لرزد و توان پريدن ندارد

 

آنقدرنگاهش كن تا جذبت شود وبه سويت بيايد

 

وبعد....دخترك زيبا

 

دوان دوان ازپله هاي قصربالامي آمد

 

در حاليكه خرمن گيسوانش با آهنگ تپش قلبش برروي شانه هايش به رقص آمده بودند

 

چشمان دلفـريبش بـامـرواريــد اشكش همچون گوهري مـي درخشــيـد

 

و من آرام به كـناري ايستاده و او رانظاره مي كردم

 

ديگرتاب نياوردم

 

دويدم واورا درآغـوش كـشـيـدم

 

وفرودآمدنش رادرفـرودگاه دلـم تبريك گفتم.

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 113
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن 1390ساعت 11:51  توسط ღஜloveஜღ 

لاویوووووووو

هوا سرد است...

تو مرا تنگ در آغوش می گیری.

تنت را بو میکشم

دستانت را می فشارم

هوا سرد است ... دلم می لرزد

اما

گرمای قلبت را حس میکنم

مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم.

همه عمر شراب شیراز خواهی ماند

آنجا در آن دور دست ها

خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم.

همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد

لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همه‌ی گذشته ها

سهم من... همه‌ی خاطرات تو شد برای همه عمر

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 183
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن 1390ساعت 11:49  توسط ღஜloveஜღ 

عشق

چه سخته تو چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرتو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده و به جای این که لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری...چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو به دیواری تکیه بدی که زیر آوار غرورش همه وجودت له شده....چه سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چی جز سلام نتونی بهش بگی...چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو بغل کسه دیگه ای ببینی و هزاربار تو خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی هنوز هم دوسش داری!!!

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 116
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن 1390ساعت 11:44  توسط ღஜloveஜღ 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 80
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن 1390ساعت 11:32  توسط ღஜloveஜღ 

دوستت دارم

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 332
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن 1390ساعت 11:30  توسط ღஜloveஜღ 

داستانه جالب

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت .
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو ...
«ابتدا در فاصله 4 متري ...او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم .
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد :
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!

حقيقت به همين سادگي و صراحت است.

 

مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 271
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن 1390ساعت 12:00  توسط ღஜloveஜღ 

عشق من به تو

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کردهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي امبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگيبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بوديبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشدبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته استبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 141
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن 1390ساعت 11:58  توسط ღஜloveஜღ 

حلقه

آقایون و خانم ها اگه می خواهید ببینید تا اینجای زندگی چگونه رفتار می کردید و یا در آینده چیکاره اید حتما روی ادامه مطلب کلیک کنید و این مطلب جالب و خیلی نزدیک به واقعیت رو مطالعه کنید ...

پسرها و دیدگاهشون از زندگی اجتماعی در سنین مختلف :

سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی

سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد

سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن

سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن

سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه

سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن

سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده

سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن

سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن

سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه

سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت

سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست

سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟

سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم

دخترها و دیدگاهشون از زندگی اجتماعی در سنین مختلف :

سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم

سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی

سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن

سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث

سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن

سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست

سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم

سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط

سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه

سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن

سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه

سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کی میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله

سن 27 سالگی : آخیش

سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 135
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن 1390ساعت 11:57  توسط ღஜloveஜღ 

گل

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.


مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.


زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.


مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.


زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.


مرد جوان: منو محکم بگیر.


زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.


مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.



روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با

ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت

رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از

خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با

ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار

دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید

و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی

می یابد که نفس آدمی را می برد.


شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 313
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن 1390ساعت 11:56  توسط ღஜloveஜღ 

صفحه قبل صفحه بعد